X
تبلیغات
تنها

تنها

                                                                                                                                      

 

                                              دوست دارم

 

 

می گویندمتولد۹صبح۱۸مهر۷۳........عاشق گل سرخ.........رنگ سرخ وخلاصه هرچیزسرخ...........  شیفته راه رفتن زیرباران البته بدون چتر...........عاشق تنهایی........دلباخته غروب دریا........  عاشق گیتارم........اینم ازخصوصیات من.......راستی قبل از هر صحبتی ازهمین حالابگم که من خیلی حرفامورک میگم پس لطفاجنبه هاتونوببرین بالا.......خیلی خوشحال میشم نظرتون ودرباره وبم بدین............

[ جمعه چهاردهم بهمن 1390 ] [ 22:58 ] [ سمیرا ] [ ]

دل نوشته

سلام دوستای خوبم

 

بازم خسته تر از قبل برگشتم....نمیدونم چرا نمیخوام خوب

 

بشم؟؟؟؟؟؟بعضی وقتا از کارای خودم متنفر

 

میشم اخه دلیل این همه زجرم چیه.....مگه چه گناهی کردم

 

که تناوانش این همه سخته؟؟؟؟بعضی وقتا احساس میکنم

 

که اصلا خدا منو نمیبینه.....بچه ها بابام عمل کرده فکر کنم

 

داداشم بهتون گفته....تازه یکمی سرحال شده اما من نمیدونم

 

چرا این همه باهاش بدرفتاری میکنم......چرا من باید این همه

 

احمق باشم......تا یه ماه پیش هر دقیقه به داداشم پیله

 

میکردم الان که رفته سرکار از دست من راحت شده..

 

بچه ها بغض داره خفم میکنه.....من برای پدرومادرم اصلا

 

خوب نبودم..........حتی برای داداش نازم....انگار هرچی

 

اون دربرابر من کوتاه میادمن بدتر میکنم....دیگه مغزم نمیکشه...

 

معرفیش نمیکنم چون دوس ندارم بهش بگین که بیاد وبم....

 

اخه اونا فکر میکنن من دیگه هیچ غمی ندارم.... دوستای خوبم

 

برام دعا کنین

[ پنجشنبه هفدهم مرداد 1392 ] [ 12:15 ] [ سمیرا ] [ ]

دل نوشته

سلام دوستای خوبم

ا

ول بابت دیر کردنم عذر میخوام........دوستای خوبم امسال باید کنکور بدم

 

اما تا حالا هیچی نخوندم نمیدونم چرا دارم این کارو میکنم..........

 

خیلی خسته تر از روزای دیگم.........آخه این سری پدرمم به

 

دردام اضافه شده......قلبش درد میکنه باید آنژو بشه........نمیدونم

 

چیکار کنم.........من بدون پدرم هیچم....دیگه واقعا دارم داغون میشم

 

خیلی تنهام.........حتی تنها تر از قبل ......از هرچی پول و ثروت وارث ومیراث

 

متنفرم.....بچه من مقصر بیماری پدرم هستم........الان خیلی پشیمونم اما.....

 

اهاییییییییییییییییی

 

ادمای دنیا من

 

خستممممممممم

 

[ یکشنبه بیست و ششم خرداد 1392 ] [ 10:35 ] [ سمیرا ] [ ]

سلام دوستای خوبم

 

اول بزار از همتون معذرت بخوام به خاطر

 

 دیر اومدنم............

 

واقعا معذرت میخوام..........بچه الان چند روزه

 

 که دلم داغونه.......

 

تو دلم غوغایه که نگو............انگار دارم با

 

خودم لج میکنم.......

 

یه مدته که تو فکر فرارم اما نمیدونم

 

کجا و پیش کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

دلم محبت میخواد..........دلم یه چیزی یا یه

 

کسی و میخواد که فقط مال من

 

که فقط مال من باشه که فقط به من محبت

 

 کنه.........دیروز به این فکر میکردم که

 

خودمو خلاص کنم اماااااااااااااااااااااااااااااااا...............

خسسسسسستتتتتتتتتتمممممممممممم

[ چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1392 ] [ 19:59 ] [ سمیرا ] [ ]

تولد ریحانه خوشگلم

 

 

 

 

 

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز 

 

 سلام دوستای خوبمتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

 

اینم ۲ تا خواهرزاده گلم.....کوچیکه اسمش مطهرهتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

 

بزرگه هم اسمش ریحانه...........۱۲دی تولد ریحانه تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

 

خوشگلم بود........ریحانه خوشگلم تولد مبارککککککک

متحرک - جدید - تصاویر زیبا ساز - وبلاگ

این ۲تا زندگی من هستن.........راستی این عکسارو ۲روز پیش

متحرک - جدید - تصاویر زیبا ساز - وبلاگ

که برای اربعین اومدن ازشون گرفتم..........

متحرک - جدید - تصاویر زیبا ساز - وبلاگ

امروزم اومدم که برای ریحانه نازم تولد بگیرممممممممممممم

متحرک - جدید - تصاویر زیبا ساز - وبلاگ
متحرک - جدید - تصاویر زیبا ساز - وبلاگ
 
[ شنبه شانزدهم دی 1391 ] [ 13:53 ] [ سمیرا ] [ ]

جدایی

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد

سلام دوستای گلم

 

بچه ها دوستم دیگه باهام آشتی نمیکنه

 

من خیلی سعی کردم که دوستیمون

 

نگه دارم اما اون نخواست........راستی قابل

 

توجه اونایی که گفتن غرورتو نشکن.........من غرورم

 

خیلی وقته شکسته اما به کسی هم اجازه نمیدم

 

بهم توهین کنهههههههههههههههه

[ دوشنبه یازدهم دی 1391 ] [ 18:31 ] [ سمیرا ] [ ]

سلام دوستای گلم

 

بچه ها دیگه دوستم باهام آشتی نمیکنه........

 

من خیلی سعی کردم که دوستیمون و حفظ کنم

 

خودش نخواست........راستی برای اونایی مینویسم

 

که گفتن غرورتو نشکن .........غرور من خیلی وقته

 

که له شده.......دیگه برام مهم نیست........اما بگم

 

به کسی اجازه نمیدم که بهم توهین کنهههههههههه

[ دوشنبه یازدهم دی 1391 ] [ 18:25 ] [ سمیرا ] [ ]

معذرت خواهی

سلام دوستای خوبم

 

امشب اومدم که کمکم کنید.......یکی از

 

دوستام باهام قهر کرده..........هرکاری هم

 

میکنم راضی نمیشه که آشتی کنه.......

 

هرچی قسمش میدم باهام اشتی نمیکنه

 

حتی بهش گفتم که گوه خوردم.......غلط کردم

 

بازم راضی نمیشه.........شما بگین چیکار کنم؟؟؟؟؟؟؟

 

بازم بین بچه های وبی میگم که غلط کردم حالا خوبههههههههه

[ چهارشنبه ششم دی 1391 ] [ 18:42 ] [ سمیرا ] [ ]

دردودل

سلام دوستای خوبم

 

امشب میخوام یه کمی دردو دل کنم اگه حوصله داشته

 

باشین........امشب بعد ۲هفته بازم دلم پره......امشب یه نفر

 

دیگه که دوسش داشتم بهم گفت بی ارزش(دوستم بود)

 

از حرفش ناراحت نشدم چون همه بهم میگن که ارزش ندارم

 

گلوم داره از بغض میترکه اما نمیتونم اشک بریزم

 

آخه بازم مادرم میخواد بهم گیر بده.........از خودم بدم میاد

 

از این زندگی که توشم بدم میاد........بچه ها خیلی تنهام

 

بعضی شبا باخودم فکر میکنم ومیگم میشه امشب بخوابمو

 

فردا پانشم.......خیلی خستم ........خسته از همه ی

 

زندگیم.......خسته از خنده های الکی..........خسته از ظاهرسازی

 

که تمومی نداره.........بچه ها دعا کنین امسال دانشگاه

 

تهران قبول بشم وبرای همیشه از این همه ظاهر سازی

 

نجات پیدا کنم.......امشب داداشم کارشناسی قبول

 

شده اما اینقدر که داغونم حتی یه تبریک بهش نگفتم

 

الان بابام داره میاد خونه بازم باید خودمو دختر شیطون وبامزه بابا

 

کنم..............ااااااااااااااااهههههههههههههههههههههه حالم

 

از این زندگی بهم میخوره.........

[ سه شنبه پنجم دی 1391 ] [ 21:44 ] [ سمیرا ] [ ]

امشب دلم خیلی گرفته........دلم میخواد برم

بالای یه  پرتگاه ازاون بالا باتمام غم وغصه هام

خودموپرت کنم پایین..........دوباره محرم اومد

دوباره اون هوای قشنگ حسینی برگشت

اما نمیدونم چرا من فقط برای گریه های این

روزا آماده هستم.........نمیدونم چرا اینقدر زود

رنج شدم........مگه من همون دختری نیستم که پدرش

همیشه آرزو داشت به جای اینکه دختر بود پسر میشد

مگه من همون دختر شادی نیستم که همیشه لباش خنده بود

چرا باید الان همه ی این کارارو برای ظاهر سازی انجام

بدم........چرا مادرنباید بفهمه که من دیگه اون دختر شیطون

و خوش زبونش نیستم..........چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خسته ام از این چراها...............

[ جمعه بیست و ششم آبان 1391 ] [ 23:40 ] [ سمیرا ] [ ]

سلام دوستای خوبم

 

 

 

 

سلام دوستای خوبم

 

من برگشتم اما داغون تر از قبل برگشتم.......

 

برگشتم چون جز بچه های این وب هم درد دیگه ای

 

ندارم.............خواهش میکنم از کسایی که نمیتونن

 

وب منو یا حرفای منو تحمل کنن به وب من

 

نیان چون خیلی داغون تر از اونم که بتونم حرفای شما رو

 

تحمل کنم.........من به عشق خیلی از بچه های

 

وب برگشتممممممم بخدا همتون ودوست دارم............

[ دوشنبه بیست و دوم آبان 1391 ] [ 22:27 ] [ سمیرا ] [ ]

خداحافظی

سلام دوستای خوبم

 

امروز اومدم بگم که برای همیشه دارم میرم........

 

تاقبل از اینکه بیام نظراتم و بخونم فکر میکردم

 

که بچه های وبی برام آرامش بخشن

 

اما...............

 

من تا حالابه هیچ کس توی این وب بی احترامی نکردم

 

تا حالا هم نشده بود زیر منت کسی باشم......

 

من بچه های این وب و خیلی دوست

 

داشتم اما نمیدونستم خیلی هاشون

 

چاک دهشون وقتی باز میشه نمیشه بستش............

 

امروز اومدم خداحافظی کنم تا مثل دیگران

 

دهنم و باز نکنم که این وب وبا رفتارم

 

خراب کنم...........من توی این وب خیلی دوستای با

 

شخصیت پیدا کردم...........مثل بابا سعیدم.........

 

وخیلی کسای دیگه که خیلی دوسشون

 

دارم.............واین حرف آخرم من اومده بودم

 

توی این وب که غم وغصه مو فراموش 

 

کنم نه گدایی کنم.........

 

بچه ها خدا حافظ شاید یه روزی برگشتم

 

همتون و دوست دارم بووووووووووووووسسسسسسسسسس

[ یکشنبه شانزدهم مهر 1391 ] [ 13:16 ] [ سمیرا ] [ ]

 

قصه از آنجا شروع شد که..............خیلی عصبانی بود.......

گفت اگر دوسم داری ثابت کن..............گفتم چه جوری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تیغ رو برداشت وگفت رگتو بزن..........گفتم مرگ وزندگی دست خداست

گفت پس دوستم نداری.......تیغو برداشتم و رگمو زدم

وقتی داشتم تو آغوشش جون می دادم.........

آروم زیر لب گفت اگه دوسم داشتی تنهام نمی ذاشتی

[ پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1391 ] [ 22:30 ] [ سمیرا ] [ ]

دل نوشته های یه عاشق

امشب شب دعاهاست اما من نمیدونم باید چه دعایی کنم

 

مرگ یا زندگی خوب...........نمیدونم اصلا خدا به دعای من گوش میده؟؟؟؟؟؟؟

 

اصلا حاضر منو جز بنده خودش به حساب بیاره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

خدایا میدونم مجازاتم خیلی سنگینه........میدونم که خیلی دل پدرومادرم وشکستم

 

میدونم که دیگه پیشت جایی ندارم..........اما میگن برای بنده های پشیمونت راهی

گذاشتی؟؟؟؟

 

خدایا میترسم از زندگی کردن میترسم..........از باز شکست خوردن میترسم........

 

از اینکه دوباره دل مادرم و بشکنم میترسم..........امشب۴۰ یکی از آشناهامون بود

 

اسمش ماریا بود...........یه زن۳۰ ساله خوشگل..........یه دختر راهنمایی با یه پسر۶ساله

 

داشت.......اما دیگه خودش نیست که خوشبختیشون وببینه...........امروز دخترش

 

زارمیزدو به مادرش میگفت که نمیتونه بدون اون تحمل کنه...........زارمیزد و مادرش

 

ومیخواست.........خدایا امشب خیلی از خودم متنفر شدم به خاطر همه اون اذیتایی

 

که کردم شرمنده مادرمم..........خدایا کمکم کن خداجونم میدونم که دیگه

 

نگاهم نمیکنی اما خیلی به کمکت احتیاج دارم 

[ جمعه بیستم مرداد 1391 ] [ 1:8 ] [ سمیرا ] [ ]

شایان کوچولو

بچه ها اینم عکس شایان کوچولو

 

بسـم الله الرحمن الرحیـم

وَ إِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ

بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُــوا الـــذِّكْرَ

وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا

ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِين

 بقیه عکساشوتوی وب ابجی های دوقلوم ببینید

 

این یه دونه هم چون خیلی اسرار کردین گذاشتم

 

آخه قراربودخواهرام بزارن........راستی اینم آدرس

 

ابجی هام.......shayanjigarjj.blogfa.comآتیش پاره

 

susanjj.blogfa.comزهره

 

راستی اسم آتیش پاره رو نمیگم چون خودش خواسته که نگم........

 

بچه ها وبلاگ ابجی هام جداست

 

خواهش میکنم به هردوشون سر بزنین

[ دوشنبه نهم مرداد 1391 ] [ 23:36 ] [ سمیرا ] [ ]

برگشتم

سلام دوستای خوبم

من برگشتم...........خیلی تهران بهم خوش گذشت.....تمام خوش گذشتنش

فقط ۲دلیل داشت........یکیش به خاطر اینکه پیش خواهرای گلم بودم.....

دومیش به خاطر دنیا اومدن شایان کوچولوبودههههههههه

 

این عکس شایان نیست.........من میخواستم عکسشو بزارم

امابه خاطر اینکه خواهرای۲قلوم قراره وب بسازن......

ازمن خواستن که عکس شایان ونزارم......راستی همه ی

اونایی که قراربودبلینکمشون دوباره بهم بگن...........چون الان

یادم نیست.........راستی قول میدم که هم یه قالب قشنگ اما

غمگین بایه آپ عالی براتون بزارمممممممم

همتون و دوستتتتتتتتتتتتتتتتت

ددددددددددااااااااااااااااااااااارررررررررررررممممممم

 

الهی خاله فداتتتتتتتتتتتتتتتتت بببببببببببببببشششششششششششهههههه

[ یکشنبه یکم مرداد 1391 ] [ 0:57 ] [ سمیرا ] [ ]

تهران

سلام ابجی ها وداداشای خوبم

بچه ها من دارم میرم تهران پیش ابجی های خوبم

وای خدایا! دلم برای خواهرام تنگ شده......

دارم برای دیدن خواهرام لحظه شماری میکنم

راستی ۲۲این ماه یه خواهرزاده دیگه من به دنیا میاد

یه پسر کاکل زری.....آخ الهی فداش بشم قراره اسمش و شایان بزارن

دوستای خوبم برام نظر بزارین  از همون جا جوابتون و میدم

 

[ یکشنبه چهارم تیر 1391 ] [ 11:36 ] [ سمیرا ] [ ]

سلام به دوستای گلم

نمیدونم چی بگم تا یکمی از شرمندگیم کم بشه

واقعا شرمنده همتونم......ببخشید که دیر اومدم

اخه بابام اینترنتموقطع کرده بودتا امتحانات تموم بشه

حالا اومدم...........دلم براتون یه ذره شده

زود باشین تند تند جواب نظرامو بدین که دلم براتون یه ذره شده

 

[ چهارشنبه سی و یکم خرداد 1391 ] [ 22:0 ] [ سمیرا ] [ ]

سلام دوستای

بچه ها من تا آخر خرداد بای بای شدم................از اونایی که نظر گذاشتن اما

جواب نگرفتن معذرت میخوام بهشون بگم که هیچ کدومشون و

تایید نکردم تا بعدامتحانات به همه سر بزنم........دوستتون دارمممممممممممممم...........

بببببببببببببببببببببببببببوووووووووووووووووووووووووسسسسسسس

[ شنبه ششم خرداد 1391 ] [ 20:6 ] [ سمیرا ] [ ]

سلام دوستای خوبم

بچه ها داریم به روزی نزدیک میشیم که همه باید یه جوری

از شرمندگی کسایی توی این روز دربیاییم

دارین حدس میزنین مگه نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بزارین خودم بگم۲۳اردیبهشت روز فرشته های زمینیه

روز مادرامون مبارک...........مامان جونم روزت مبارک

خدایا کاری کن که هیچ وقت شرمنده فرشته های خوبت نشیم

مامان جونم بابت تمام اذیتام ازت معذرت میخوام

[ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 12:59 ] [ سمیرا ] [ ]

کوچولوی خاله

 

دوستای گلم

این بچه دخترخالمه..........البته من اینقدر بادخترخاله هام

 جورم که بچه هاشون بهم میگن خاله

اینم خواهرزاده گل منه........تازه۱سال و۱ماهشه...........

اسمش مطهره............تازه یه دخترخاله دیگم

تیرماه نی نیش به دنیا میاد...........

.دارم برای اون روز لحظه شماری میکنم..........

[ جمعه بیست و پنجم فروردین 1391 ] [ 20:53 ] [ سمیرا ] [ ]

سقوط

 

 

در حسرت چشم تو دل ماه شکست................

چشمان هزار غنچه درراه شکست.................

تورفتی و بعدتودلم مثل بلور.................

افتاد ز برج شوق و ناگاه شکست...............

[ جمعه بیست و پنجم فروردین 1391 ] [ 15:28 ] [ سمیرا ] [ ]

سال جدید بد

 

 

سلام

بچه ها دیدین گفتم امسال سال بدیه برام تا ۵روز اول خوب بود اما روز ۵

زنداییم ساعت۱۰:۳۰اومد خونمون.یه دفعه دیدم با دختر خاله بزرگم داره یواشکی صحبت میکنه

بعد فهمیدم دایی بزرگم فوت کرد

 برای همه جای تعجب بود آخه داییم هیچ مریضی نداشت

[ چهارشنبه نهم فروردین 1391 ] [ 16:48 ] [ سمیرا ] [ ]

عیدنوروز

 

    

 

               سلام

           بچه ها عید داره میرسه..............دوباره عیدی گرفتن شروع شد

          اخ جون یه عالمه خوراکی های قشنگ وجورواجور

             امیدوارم سال خوبی داشته باشین

            من از این عید خوشم نمیاد چون سال بعد قراره بدترین روزارو داشته باشم

                       برام دعا کنین سرسفره هفت سین

[ شنبه بیست و هفتم اسفند 1390 ] [ 23:58 ] [ سمیرا ] [ ]

تولد

متحرک - جدید - تصاویر زیبا ساز - وبلاگ

 

سلام دوستای گلم

امروز تولد دخترخاله های گلمهمتحرک - جدید - تصاویر زیبا ساز - وبلاگ

تولدتون مبارک خوشگلای من.......................ابجی فدای هردوتاتون بشهمتحرک - جدید - تصاویر زیبا ساز - وبلاگ

 

ایشالله یه عمرباخوشی زندگی کنینمتحرک - جدید - تصاویر زیبا ساز - وبلاگ

 
 
 

دوستون دارم قدیه دنیاااااااااااااااااااااااااااااامتحرک - جدید - تصاویر زیبا ساز - وبلاگ

دوستای خوبم دخترخاله های من بهترین نعمتای دنیا برای من هستن برای

همین خیلی تولدشون برام مهمهمتحرک - جدید - تصاویر زیبا ساز - وبلاگ

 

 

           زهراوزهره جونم تولدتون مبارکمتحرک - جدید - تصاویر زیبا ساز - وبلاگ

 
 
[ پنجشنبه هجدهم اسفند 1390 ] [ 23:48 ] [ سمیرا ] [ ]

آغازکسی باش که پایان توباشد

 

 

چقدرسخته توچشای کسی که تمام عشقت روازت دزدیدو 

به جاش یه زخم همیشگی روقلبت هدیه دادزل بزنیا به

جای اینکه لبریزکینه ونفرت شی حس کنی که هنوزم دوسش داری

چقدرسخته دلت بخوادسرت وبازبه دیواری تکیه بدی که یه بارزیراوار

غرورش همه وجودت له شده

چقدرسخته توخیالت ساعتهاباهاش حرف بزنی اماوقتی

دیدیش هیچ  چیزی جزسلام نتونی بگی

چقدرسخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک

 گونه ها تو خیس کنه امامجبورباشی بخندی تا نفهمه که هنوزم دوسش داری

چقدرسخته گل آرزوهات وتوباغ دیگری ببینی وهزاربارتوخودت بشکنی

واون وقت آروم آروم زیرلب بگی گل من باغچه نو مبارک

[ چهارشنبه هفدهم اسفند 1390 ] [ 18:47 ] [ سمیرا ] [ ]

سلام دوستای گلم

امروز اومدم بگم که همه چیز تموم شد..........داره ازدواج میکنهمتحرک - جدید - تصاویر زیبا ساز - وبلاگ

 

داره برای همیشه پارودلم میزاره امانمیدونم چرا همش میخوادخودشوبی تقصیرنشون بده

دوستای گلم از خدا بخوایین که منو برای همیشه ازروی زمین برداره

                                    دعاکنین

[ سه شنبه شانزدهم اسفند 1390 ] [ 22:11 ] [ سمیرا ] [ ]

دردعاشقی

                                            دردعاشقی

بهترین و زیبا ترین داستان های عاشقانه و ضد عشق ... www.bahar-20.com

 

هر نگاه بستگی به احساسی که در آن نهفته است , سنگینی خاص خودش را دار
و نگاهی که گرمای عشق در آن نهفته باشد , بدون انکه احساس کنی , تنت را می سوزاند
اولین بار که سنگینی یک نگاه سوزنده را احساس کرد , یک بعد از ظهر سرد زمستانی بود
مثل همیشه سرش پایین بود و فشار پیچک زرد رنگ تنهایی به اندام کشیده اش , اجازه نمی داد تا سرش را بلند کند
می فهمید , عمیقا می فهمید که این نگاه با تمام نگاه های قبلی , با همه نگاه های آدم های دیگرفرق می کند
ترسید , از این ترسید که تلاقی نگاهش , این نگاه تازه و داغ را فراری بدهد
همانطور مثل هر روز , طبق یک عادت مداوم تکراری , با چشم هایی رو به پایین , مسیر هر روزه ش را, در امتداد مقصد هر روزه , ادامه داد .
در ذهنش زندگی شبیه آدامس بی مزه ای شده بود که طبق اجبار , فقط باید می جویدش
تکرار , تکرار و تکرار
سنگینی نگاه تا وقتی که در خونه را بست , تعقیبش کرد
پشتش رابه در چسباند و در سکوت آشنای حیاط خانه , به صدای بلند تپیدن قلبش گوش داد
برایش عجیب بود , عجیب و دلچسب
***
از عشق می نوشت و به عشق فکر می کرد
ولی هیچوقت نه عاشق شده بود و نه معشوق
در ذهن خیالپردازش , عشق شبیه به مرد جوانی بود
مرد جوانی با گیسوان مشکی مجعد و پریشان و صورتی دلپذیر و رنگ پریده
پنجره رو به کوچه اتاقش را باز کرد
انتهای کوچه , همان درخت کاج قدیمی , همان دیوار کاه گلی , همان تیر چوبی چراغ برق بود و … دوباره نگاه کرد
تمام آن چیزها بود و یک غریبه
***
مرد غریبه در انتهای کوچه قدم می زد و گهگاه نگاهی به پنجره باز اتاق او می انداخت
صدای قلبش را بلند تر از قبل شنید ,
احساس کرد صدای قلبش با صدای قدم زدنهای مرد گره خورده
پنجره رابست و آرام در حالیکه پشتش به دیوار کشیده می شد روی زمین نشست
زانوانش را در بغل گرفت و به حرارتی که زیر پوستش می دوید , دلسپرد
***
تنهایی بد نیست
تنهایی خوب هم نیست
کتابهای در هم و ریخته و شعر های گفته و ناگفته
خوبیها و بدیها
سرگردانی را دوست نداشت
بیرون برف می بارید و توی اتاق باران
با خودش فکر می کرد : تموم اینا یک اتفاق ساده بود , اتفاق ساده ای که تموم شد .
سعی کرد بخوابد
قطره های اشکش را پاک کرد و تا صبح صدای دلنشین قدم زدنهای مرد غریبه را در ذهنش تکرار کرد .
***
روز بعد , تازه بود
با احساسی تازه و نو , متفاوت از روزهای قبل
صورتش را در آینه مرور کرد و روژ کم رنگ سرخ , به لبهایش مالید
بیرون همه جا سفید بود
انتهای کوچه کمی مکث کرد
با خودش گفت , همینجا بود , همینجا راه می رفت
سرش را پایین انداخت و مسیر هر روزه را در پیش گرفت
زیر لب تکرار می کرد : عشق دروغه , مسخره اس , بی رحمه , داستانه , افسانه اس
***
ایستگاه اتوبوس و شلوغی هر روزه و انتظار .. و گرمای آشنای یک نگاه
قفسه سینه اش تنگ شد
طاقت نیاورد و سرش را بلند کرد
دوقدم آنطرف تر , فقط با دو قدم فاصله , مرد غریبه ایستاده بود
تلاقی دو نگاه کوتاه بود و … کوتاه بود و بلند
بلند .. مثل شب یلدا
نگاهش را دزدید
***
نیاز به دوست داشتن ,
نیاز به دوست داشته شدن ,
نیاز به پس زدن پرده های تاریکخانه دل
نیاز به تنها گذاشتن تنهایی ها
و نیاز و نیاز و نیاز
چیزی در درونش خالی شده بود و چیزی جایگزین تمام نداشته هایش
تلاقی یک نگاه و تلاقی تمام احساسات خفته درونی
تمام تفسیرهای عارفانه اش از زندگی و عشق در تلاقی آن نگاه شکل دیگری به خود گرفته بود
می ترسید
می ترسید از اینکه توی اتوبوس کسی صدای تپیدن های قلب فشرده اش را بشنود .
***
مرد غریبه همه جا بود
با نگاه نافذ مشکی و شالگردن قهوه ای اش
و نگاه سنگین تر , و حرارت بیشتر
بعد از ظهر های داغ تابستان را به یادش می آورد در سرمای سخت زمستان
زمستان … تنهایی
سرمای سخت زمستان تنهایی
و بعد از ظهر ها تا غروب
انتهای کوچه بود و صدای قدم زدن های مرد غریبه
و شب .. نگاه عطشناک او بود و رد گام های غریبه بر صفحه سفید برف
***
روزهای تازه و جسارت های تازه تر
و سایه کم رنگ آبی پشت پلک های خمار
و گونه هایی که روز به روز سرخ تر می شد
و چشم هایی که دیگر زمین را , و تکرار را جستجو نمی کرد
چشم هایی که نیازش
نوازش های گرم همان نگاه غریبه .. نه همان نگاه آشنا شده بود
زیر لب تکرار می کرد : - آی عشق .. آی عشق .. آی عشق
***
شکستن فاصله شبیه شکستن شیشه خانه همسایه ای می ماند که نمی دانی تو را می زند یا توپت را با مهربانی پس می دهد
چیزی بیشتر از نگاه می خواست
عشق , همان جوان رنگ پریده با موهای مشکی مجعد توی خواب هایش
جای خودش را به مرد غریبه داده بود
و حالا عشق , مرد غریبه شده بود
با شال گردن قهوهای بلند و موهای جوگندمی آشفته
و سیگاری در دست
دلش پر می زد برای شنیدن صدای عشق
صدای عشقش
مرد غریبه هر روز بود
و هر شب نبود
***
برف می بارید
شدید تر از هر روز
و او , هوای دلش بارانی بود
شدید تر از هر روز
قدم هایش تند بود و نگاهش آهسته
با خودش فکر می کرد , اینهمه آدم برای چه
آدم های مزاحمی که نمی گذاشتند چشمانش , غریبه را پیدا کند
غریبه ای که در دلش , آشنا ترینش بود
سایه چتری از راه رسید و بعد …
- مزاحمتون که نیستم ؟
صدای شکستن شیشه آمد
غریبه در کنارش بود
صدایی گرم و حضوری گرم تر
باور نمی کرد
هر دو زیر یک چتر
هر دو در کنار هم
- نه , اصلا , خیلی هم لطف کردین
قدم به قدم , در سکوت , سکوت !!!….. نه فریاد
آی عشق .. ای عشق … آی عشق , تو چه ساده آدم ها را به هم می رسانی .. و چه سخت
کاش خیابان انتهایی نداشت
بوی عطر غریبه , بوی آشنایی بود , بوی خواب و بیداری
- سردتون که نیست
- نه .. اصلا
دو بار گفته بود ” نه اصلا ”
از خودش حجالت می کشید که زبانش را یارایی برای حرف زدن نبود
سردش نبود , داغش بود
حرارت عشق , تن آدم را می سوزاند
غریبه تا ابتدای کوچه آمد
ابتدای کوچه ای که برای او , انتهایش بود
- ممنونم
نگاه در نگاه , کوتاه و کوبنده
- من باید ممنون باشم که اجازه دادید همراهتون باشم
آرامش , احساس آرامش می کرد و اضطراب
آرامش از با هم بودن و اضطراب از از دست دادن
- خدانگهدار
قدم به قدم دور شد
به سوی خانه , غریبه ایستاده بود و دل او هم , ایستاده تر
در را گشود و در لحظه ای کوتاه نگاهش کرد
غریبه چترش را بسته بود
***
بلوغ تازه , پژمردن جوانه های پیچک تنهایی
تب , شب های بلند و خیال پردازیهای بلند تر
” اون منو دوست داره .. خدای من .. چقدر متین و موقر بود … ”
از این شانه به آن شانه .. تا صبح .. تا دیدار دوباره
***
خیابان های شلوغ , دست ها ی در جیب و سرهای در گریبان
هر کسی دلمشغولی های خودش را دارد
و انتظار , چشم های بی تاب و دل بی تاب تر
” پس اون کجاست ”
پرده به پرده آدم های بیگانه و تاریک و دریغ از نور , دریغ از آشنای غریبه
” نکنه مریض شده .. نکنه … ”
اضطراب و دلهره , سرگیجه و خفقان
عادت نیست , عشق آدم را اینگونه می کند
هیچکس شبیه او هم نبود , حتی از پشت سر
” کاش دیروز باهاش حرف می زدم , لعنت به من , نکنه از من رنجیده … ”
اشک و باران , گریه و سکوت
واژه عمق احساس را بیان نمی کند
واژه .. هیچ کاری از دستش بر نمی آید .
***
انتهای کوچه ساکت
پنجره باز
هق هق های نیمه شب
و روزهای برفی
روزهای برفی بدون چتر
” امروز حتما میاد ”
و امروز های بدون آمدن
***
بدست آوردن سخت است , از دست دادن کشنده , انتظار عذاب آور
غریبه , نه آمده بود , نه رفته بود
روزها گذشت , و هفته ها و .. ماه ها
بغض بسته , پنجه های قطور تنهایی بر گردن ظریفش گره خورده بود
نه خواب , نه بیداری
دیوانگی , جنون … شاید برای هیچ
” اون منو دوست داشت … شایدم … ”
علامت سئوال , علامت عشق , علامت ترید
پنجره همیشه باز .. و انتهای کوچه همیشه ساکت … همیشه خلوت
آدم تا چیزی را ندارد , ندارد
غم نمی خورد
تا عشق را تجربه نکند , عاشقی را مسخره می پندارد
و وای از آن روزیکه عاشق شود
***
پیچک زرد و چسبناک تنهایی در زیر پوستش جولان می داد
و غریبه , انگار برای همیشه , نیامده , رفته بود
مثل سرخی گونه هایش , برق چشمان درشتش و طراوتش و شادابی اش
نگاهش از پنجره به شکوفه های درخت گیلاس همسایه ماسید
اگر او بود …
اما .. او … شش ماه بود که نبود
گاهی وقت ها , امید هم , نا امید می شود
زیر لب زمزمه کرد : ” عشق دروغه , مسخره اس , بی رحمه , داستانه , افسانه اس
از به هیچ به پوچ رسیدن
تجربه کردن درد دارد
درد عاشقی
و تمام اینها را هیچ کس نفهمید
دلی برای همیشه شکست و صدایش در شلوغی و همهمه آدم ها , نه … آدمک ها .. گم شد .
***
صدای در , و پستچی
- این بسته مال شماست
صدای تپیدن دلش را شنید , مثل آن روزها , محکم و متفاوت
درون بسته یک کتاب بود
” داستان های کوتاهی از عشق ”
پشت جلد , عکس همان غریبه بود , با همان نگاه ,
قلبش بی محابا می زد , و نفس هایش تند و از هم گسیخته
روی صفحه اول با خودکار آبی نوشته شده بود
” دوست عزیز , داستان سیزهم این کتاب را با الهام از ارتباط کوتاهمان نوشته ام , امیدوارم برداشت های شخصی ام از احساساتت که مطئنم اینگونه نبوده است ببخشی , به هر حال این نوشته یک داستان بیشتر نیست , شاد باشی و عاشق ”
احساس سرگیجه و تهوع
” ارتباط کوتاهمان !!! ”
انگشتانش ناخودآگاه و مضطرب کتاب را جستجو می کرد ,
داستان سیزدهم :
(( درد عاشقی ))
هر نگاه بستگی به احساسی که در آن نهفته است , سنگینی خاص خودش را دارد
و نگاهی که گرمای عشق در آن نهفته باشد , بدون انکه احساس کنی , تنت را می سوزاند
اولین بار که سنگینی یک نگاه سوزنده را احساس کرد …
…………………………………..
…………………………
……………….
…….
….
***
آهسته لغزید
سایش پشت بر دیوار
سقوط
و دیگر هیچ …..

[ چهارشنبه سوم اسفند 1390 ] [ 22:53 ] [ سمیرا ] [ ]

شکلات تلخ

بهترین و جدیدترین داستان کوتاه از بهاربیست      bahar-20.com

چشمانش پر بود از نگرانی و ترس
لبانش می لرزید
گیسوانش آشفته بود و خودش آشفته تر
- سلام کوچولو .... مامانت کجاست ؟
نگاهش که گره خورد در نگاهم
بغضش ترکید
قطره های درشت اشکش , زلال و و بی پروا
چکید روی گونه اش
- ماماااا..نم .. ما..مااا نم ....
صدایش می لرزید
- ا .. چرا گریه می کنی عزیزم , گم شدی ؟
گریه امانش نمی داد که چیزی بگوید
هق هق , گریه می کرد
آنطوری که من همیشه دلم می خواست گریه کنم
آنگونه که انگار سالهاست گریه نکرده بود
با بازوی کوچکش مدام چشم هایش را از خیسی اشک پاک می کرد
در چشم هایش چیزی بود که بغضم گرفت
- ببین , ببین منم مامانمو گم کردم , ولی گریه نمی کنم که , الان باهم میریم مامانامونو پیداشون می کنیم , خب ؟
این را که گفتم , دلم گرفت , دلم عجیب گرفت
آدم یاد گم کرده های خودش که می افتد , عجیب دلش می گیرد
یاد دانه دانه گم کرده های خودم افتادم
پدر بزرگ , مادربزرگ, پدر , مادر , برادر , خواهر , عمو ,
کودکی هایم , همکلاسی های تمام سال های پشت میز نشستنم , غرورم , امیدم , عشقم , زندگی ام
- من اونقدر گم کرده داااارم , اونقدر زیاااد , ولی گریه نمی کنم که , ببین چشمامو ...
دروغ می گفتم , دلم اندازه تمام وقت هایی که دلم می خواست گریه کنم , گریه می خواست
حسودی می کردم به دخترک
- تو هم ... تو هم .. مام .. مام .. مامانتو .. گم کردی ؟
آرام تر شد
قطره های اشکش کوچکتر شد
احساس مشترک , نزدیک ترمان کرد
دست کوچکش را آرام گرفتم توی دستانم
گرمای دستش , سردی دستانم را نوازش کرد
احساس مشترک , یک حس خوب که بین من و او یک پل زده بود , تلخی گم کرده هامان را برای لحظه ای از ذهنمان زدود
- آره گلم , آره قشنگم , منم هم مامانمو , هم یک عالمه چیز و کس دیگه رو با هم گم کردم , ولی گریه نمی کنم که ...
هق هق اش ایستاد , سرش را تکان داد ,
با دستم , اشک های روی گونه اش را آهسته پاک کردم
پوست صورتش آنقدر لطیف و نازک بود که یک لحظه از ترس اینکه مبادا صورتش بخراشد , دستم را کشیدم کنار
- گریه نکن دیگه , خب ؟
- خب ...
زیبا بود ,
چشمانش درشت و سیاه
با لبانی عنابی و قلوه ای
لطیف بود , لطیف و نو , مثل تولد , مثل گلبرگ های گل ارکیده
گیسوان آشفته و مشکی اش , بلند و مجعد ,
- اسمت چیه دخترکم ؟
- سارا
- به به , چه اسم قشنگی , چه دختر نازی
او بغضش را شکسته بود و گریه اش را کرده بود
او, دستی را یافته بود برای نوازش گونه اش , و پناهی را جسته بود برای آسودنش
امیدی را پیدا کرده بود برای یافتن گم کرده اش ,
و من , نه بغضم را شکسته بودم ,
که اگر می شکستم , کار هردو تامان خراب میشد
و نه دستی یافته بودم و نه امیدی و نه پناهی ...
باید تحمل می کردم ,
حداقل تا لحظه ای که مادر این دختر پیدا می شد
و بعد باز می خزیدم در پسکوچه ای تنگ و اشک های خودم را با پک های دود , می فرستادم به آسمان
باید صبر می کردم
- خب , کجا مامانتو گم کردی ؟
با ته مانده های هق هقش گفت :
- هم .. هم .. همینجا ..
نگاه کردم به دور و بر
به آدم ها
به شلوغی و دود و صداهای درهم و سیاهی های گذران و بی تفاوت
همه چیز ترسناک بود از این پایین
آدم ها , انگار نه انگار , می رفتند و می آمدند و می خندیدند و تف بر زمین می انداختند و به هم تنه می زدند
بلند شدم و ایستادم
حالا , خودم هم شده بودم درست , عین آدم ها
دخترک دستم را محکم در دستش گرفته بود و من , محکم تر از او , دست او را
- نمی دونی مامانت از کدوم طرف تر رفت ؟
دوباره بغض گرفتش انگار , سرش را تکان داد که : نه
منهم نمی دانستم
حالا همه چیزمان عین هم شده بود
نه من می دانستم گم کرده هایم کدام سرزمین رفته اند و نه سارا
هر دو مان انگار , همین الان , از کره ای دیگر آمده بودیم روی این سیاره گرد و شلوغ
- ببین سارا , ما هردوتامون فرشته ایم , من فرشته گنده سبیلو , توهم فرشته کوچولوی خوشگل
برای اولین بار از لحظه ای آشناییمان , لبخند زد
یک لبخند کوچک و زیر پوستی ,
و چقدر معصومانه و صادقانه و ساده
قدم زدیم باهم
قدم زدن مشترک , همیشه برایم دوست داشتنیست
آنهم با یک نفر که حس مشترک داری با او , که دیگر محشر است
حتی اگر حس مشترک , گم کردن عزیز ترین چیزها باشد ,
هدفمان یکی بود ,
من , پیدا کردن گم کرده های او و او هم پیدا کردن گم کرده های خودش ,
- آدرس خونه تونو نداری ؟
لبش را ورچید , ابروهایش را بالا انداخت
- یه نشونه ای یه چیزی ... هیچی یادت نیست ؟
- چرا , جای خونه مون یه گربه سیاهه که من ازش می ترسم , با یه آقاهه که .. ام .. ام ... آدامس و شوکولات میفروشه
خنده ام گرفت
بلند خندیدم
و بعد خنده ام را کش دادم
آدم یک احساس خوب و شاد که بهش دست میدهد , باید هی کشش بدهد , هی عمیقش کند
سارا با تعجب نگاهم می کرد
- بلدی خونه مونو ؟
دستی کشیدم به سرش
- راستش نه , ولی خونه ما هم همینچیزا رو داره ... هم گربه سیاه , هم آقاهه آدامس و شوکولات فروش
لبخند زد
بیشتر خودش را بمن چسبانید
یک لحظه احساس عجیب و گرمی توی دلم شکفت
کاش این دخترک , سارا , دختر من بود ...
کاش میشد من با دخترم قدم بزنیم توی شهر , فارغ از دغدغه ها و شلوغی ها , همه آدم بزرگ ها را مسخره کنیم و قهقهه بزنیم
کاش میشد من و ..
دستم را کشید
- جونم ؟
نگاهش به ویترین یک مغازه مانده بود
- ازون شوکولاتا خیلی دوست دارم
خندیدم
- ای شیطون , ... ازینا ؟
- اوهوم ...
- منم از اینا دوست دارم , الان واسه هردومون می خرم , خب ؟
خندید ,
- خب , ازون قرمزاشا ...
- چشم
...
هردو , فارغ از حس مشترک تلخمان , شکلات قرمز شیرینمان را می مکیدیم و می رفتیم به یک مقصد نامعلوم
سارا شیرین زبانی می کرد
انگار یخ های بی اعتمادی و فاصله را همین شکلات , آب کرده بود
- تازه بابام یک ماشین گنده خوشگل داره , همش مارو میبره شمال , دریا , بازی می کنیم ...
گوش می دادم به صدایش , و جان هم
لذتی که می چشیدم , وصف ناشدنی بود
سارا هم مثل یک شوکولات شیرین , روحم را تازه کرده بود
ساده , صادق , پر از شادی و شور و هیجان , تازه , شیرین و دوست داشتنی
- خب .. خب ... که اینطور , پس یه عالمه بازی هم بلدی ؟
- آآآآآره تازشم , عروسک بازی , قایم موشک , بعدشم امم گرگم به هوا ..
ما دوست شده بودیم
به همین سادگی
سارا یادش رفته بود , گم کرده ای دارد
و من هم یادم رفته بود , گم کرده هایم
چقدر شیرین است وقتی آدم کسی را پیدا می کند که با او , دردهایش ناچیز می شود و غم هایش فراموش
نفس عمیق می کشیدم و لبخند عمیق تر می زدم و گاهی بیخودی بلند می خندیدم و سارا هم , بلند , و مثل من بی دلیل , می خندید
خوش بودیم با هم
قد هردومان انگار یکی شده بود
او کمی بلند تر
و من کمی کوتاهتر
و سایه هامان هم , همقد هم , پشت سرمان , قدم میزدند و می خندیدند
- ااا. ...مااامااانم ....... مامان .. مامان جووووووووون
دستم را رها کرد
مثل نسیم
مثل باد
دوید
تا آمدم بفهمم چی شد , سارا را دیدم در آغوش مادرش
سفت در آغوش هم , هر دو گریان و شاد , هردو انگار همه دنیا در آغوششان است
مادر , صورتش سرخ و خیس , و سارا , اشک آلود و خندان با نیم نگاهی به من
قدرت تکان خوردن نداشتم انگار
حس بد و و خوبی در درونم جوشیدن گرفته بود
او گم کرده اش را یافته بود
و شکلات درون دهان من انگار مزه قهوه تلخ , گرفته بود
نمی دانم چرا , ولی اندازه او از پیدا کردن گم کرده اش خوشحال نبودم
- ایناهاش , این آقاهه منو پیدا کرد , تازه برام شکولات و آدامس خرید , اینم مامانشو گم کرده ها ... مگه نه ؟
صورت مادر سارا , روبروی من بود
خیس از اشک و نگرانی ,
- آقا یک دنیا ممنونم ازتون , به خدا داشتم دیونه میشدم , فقط یه لحظه دستمو ول کرد , همش تقصیر خودمه , آقا من مدیون شمام
- خانوم این چه حرفیه , سارا خیلی باهوشه , خودش به این طرف اومد , قدر دخترتونو بدونین , یه فرشته اس
سارا خندید
-
تو هم فرشته ای , یه فرشته سبیلو , خودت گفتی ...
هر سه خندیدیم
خنده من تلخ
خنده سارا شیرین
- به هر حال ممنونم ازتون آقا , محبتتون رو هیچوقت فراموش می کنم , سارا , تشکر کردی ازعمو ؟
سارا آمد جلو ,
- می خوام بوست کنم
خم شدم
لبان عنابی غنچه اش , آرام نشست روی گونه زبرم
دلم نمی خواست بوسه اش تمام شود
سرم همینطور خم بود که صدایش آمد
- تموم شد دیگه
و باز هر دو خندیدیم
نگاهش کردم , توی چشمش پر بود از اعتماد و دوست داشتن
- نمی خوای من باهات بیام تا تو هم مامانتو پیدا کنی ؟
لبخند زدم ,
- نه عزیزم , خودم تنهایی پیداش می کنم , همین دور وبراست
- پیداش کنیا
- خب
....
سارا دست مادرش را گرفت
- خدافظ
- آقا بازم ممنونم ازتون , خدانگهدار
- خواهش می کنم , خیلی مواظب سارا باشید
- چشم
همینطور قدم به قدم دور شدند
سارا برایم دست تکان داد
سرش را برگردانده بود و لبخند می زد
داد زد
- خدافظ عمو سبیلوی بی سبیل
انگار در راه رفتن مادرش بهش گفته بود که این آقاهه که سبیل نداشت که
خندیدم
.....
پیچیدم توی کوچه
کوچه ای که بعدش پسکوچه بود
یک لحظه یادم آمد که ای داد بیداد , آدرسشو نگرفتم که
هراسان دویدم
- سارا .. سار ... ا
کسی نبود , دویدم
تا انتهای جایی که دیده بودمش
- سارااااااااا
نبود , نه او , نه مادرش , نه سایه شان
....
رسیدم به پسکوچه
بغضم ارام و ساکت شکست
حلقه های دود سیگار , اشک هایم را می برد به آسمان
سارا مادرش را پیدا کرده بود
و من , گم کرده ای به تمامی گم کرده هایم افزوده بودم
گم کرده ای که برایم , عزیزتر شده بود از تمامی شان
....
پس کوچه های بی خوابی من , انتهایی ندارد
باید همینطور قدم بزنم در تمامیشان
خو گرفته ام به با خاطرات خوش بودن
گم کرده های من , هیچ نشانه ای ندارند
حتی گربه سیاه و آقای آدامس فروش هم , نزدیکشان نیست
من گم کرده هایم را توی همین کوچه پسکوچه های تنگ و تاریک گم کرده ام
کوچه پس کوچه هایی که همه شان به هم راه دارند و , هیچوقت , تمام نمی شوند
کوچه پس کوچه هایی که وقتی به بن بستش برسی ,
خودت هم می شوی , جزو گم شده ها ....

[ چهارشنبه سوم اسفند 1390 ] [ 22:41 ] [ سمیرا ] [ ]

عشق واقعی

                                                       داستان كوتاه : عشق واقعی

چشمای مغرورش هیچوقت از یادم نمیره .
رنگ چشاش آبی بود .
رنگ آسمونی که ظهر تابستون داره . داغ داغ…
وقتی موهای طلاییشو شونه می کرد دوست داشتم دستامو زیر موهاش بگیرم
مبادا که یه تار مو از سرش کم بشه .
دوستش داشتم .
لباش همیشه سرخ بود .
مثل گل سرخ حیاط . مثل یه غنچه …
وقتی می خندید و دندونای سفیدش بیرون می زد اونقدرمعصوم و دوست داشتنی می شد که اشک توی چشمام جمع میشد.
دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم .
دیوونم کرده بود .
اونم دیوونه بود .
مثل بچه ها هر کاری می خواست می کرد .
دوست داشت من به لباش روژ لب بمالم .
می دونست وقتی نگام می کنه دستام می لرزه .
اونوقت دور لباش هم قرمز می شد .
بعد می خندید . می خندید و…
منم اشک تو چشام جمع میشد .
صدای خنده اش آهنگ خاصی داشت .
قدش یه کم از من کوتاه تر بود .
وقتی می خواست بوسش کنم ٫
چشماشو میبست ٫
سرشو بالا می گرفت ٫
لباشو غنچه می کرد ٫
دستاشو پشت سرش می گرفت و منتظر می موند .
من نگاش می کردم .
اونقدر نگاش می کردم تا چشاشو باز می کرد .
تا می خواست لباشو باز کنه و حرفی بزنه ٫
لبامو می ذاشتم روی لبش .
داغ بود
.
نيت كنيد و اشاره فرماييد و فال خود را بگيريد
وقتی می گم داغ بود یعنی خیلی داغ بود .
می سوختم .
همه تنم می سوخت .
دوست داشت لباشو گاز بگیرم .
من دلم نمیومد .
اون لبامو گاز می گرفت .
چشاش مثل یه چشمه زلال بود ٫صاف و ساده …
وقتی در گوشش آروم زمزمه می کردم : دوستت دارم ٫
نخودی می خندید و گوشمو لیس می زد .
شبا سرشو می ذاشت رو سینمو صدای قلبمو گوش می داد .
من هم موهاشو نوازش میکردم .
عطر موهاش هیچوقت از یادم نمیره .
شبای زمستون آغوشش از هر جایی گرم تر بود .
دوست داشت وقتی بغلش می کردم فشارش بدم ٫
لباشو می ذاشت روی بازوم و می مکید٫
جاش که قرمز می شد می گفت :
هر وقت دلت برام تنگ شد٫ اینجا رو بوس کن .
منم روزی صد بار بازومو بوس می کردم .
تا یک هفته جاش می موند .
معاشقه من و اون همیشه طولانی بود .
تموم زندگیمون معاشقه بود .
نقطه نقطه بدنش برام تازه گی داشت .
همیشه بعد از اینکه کلی برام میرقصید و خسته می شد ٫
میومد و روی پام میشست .
سینه هاش آروم بالا و پایین می رفت .
دستمو می گرفت و می ذاشت روی قلبش ٫
می گفت : میدونی قلبم چی می گه ؟
می گفتم : نه
می گفت : میگه لاو لاو ٫ لاو لاو …
بعد می خندید . می خندید ….
منم اشک تو چشام جمع می شد .
اندامش اونقدر متناسب بود که هر دختری حسرتشو بخوره .
وقتی لخت جلوم وامیستاد ٫ صدای قلبمو می شنیدم .
با شیطنت نگام می کرد .
پستی و بلندی های بدنش بی نظیر بود .
مثل مجسمه مرمر ونوس .
تا نزدیکش می شدم از دستم فرار می کرد .
مثل بچه ها .
قایم می شد ٫ جیغ می زد ٫ می پرید ٫ می خندید …
وقتی می گرفتمش گازم می گرفت .
بعد یهو آروم می شد .
به چشام نگاه می کرد .
اصلا حالی به حالیم می کرد .
دیوونه دیوونه …
چشاشو می بست و لباشو میاورد جلو .
لباش همیشه شیرین بود .
مثل عسل …
بیشتر شبا تا صبح بیدار بودم .
نمی خواستم این فرصت ها رو از دست بدم .
می خواستم فقط نگاش کنم .
هیچ چیزبرام مهم نبود .
فقط اون …
من می دونستم (( بهار )) سرطان داره .
خودش نمی دونست .
نمی خواستم شادیشو ازش بگیرم .
تا اینکه بلاخره بعد از یکسال سرطان علایم خودشو نشون داد .
بهار پژمرد .
هیچکس حال منو نمی فهمید .
دو هفته کنارش بودم و اشک می ریختم .
یه روز صبح از خواب بیدار شد ٫
دستموگرفت ٫
آروم برد روی قلبش ٫
گفت : می دونی قلبم چی می گه؟
بعد چشاشو بست.
تنش سرد بود .
دستمو روی سینه اش فشار دادم .
هیچ تپشی نبود .
داد زدم : خدا …
بهارمرده بود .
من هیچی نفهمیدم .
ولو شدم رو زمین .
هیچی نفهمیدم .
هیچکس نمی فهمه من چی میگم .
هنوز صدای خنده هاش تو گوشم می پیچه ٫
هنوزم اشک توی چشام جمع می شه ٫
هنوزم دیوونه ام.

[ چهارشنبه سوم اسفند 1390 ] [ 22:10 ] [ سمیرا ] [ ]